تبليغاتX
نفسی با شعر

پدرام مجیدی

 

نگاهت مثل يك دريا پر از موج است و طوفاني

نگاهت خوب فهماندم كه ديگر تو نمي ماني

چه روزي بود  روز  اولين  ديدارمان  زيبا

همان روزي كه گفتي تا ابد پيشم تومي ماني

چه زوداز خاطرت گم شدهمان حرفي كه مي گفتي

همان قولي كه تو دادي كه اين دل را نرنجاني

از آن وقتي كه تورفتي دلم غرق است از شبنم

دلت  آمد   كه  اين روح  لطيفم  را  بلرزاني

ولي زيباي من اين راه و رسم عشق بازي نيست

بگو  جان  هماني  كه  جدايت  كرد  مي ماني

برايت  فال مي گيرم اگر چه  بر نمي گردي

توهم  رفتي  و يادم  رفت از يادت  به آساني

و  اما  مي نويسم  بر  سر  دروازه ي  قلبم

كه بعد از تو ورودي نيست اينجا خوب مي داني

نوشته شده توسط زهره در 13:25 |  لینک ثابت   • 

یزدان پناه

 
درست عین تو شاید شکسته تر، پاییز

کسی به تو شده از من شبیه تر پاییز؟!

چه مانده است برایم از این فصول، دریغ

 به جز سیاهی شبهای پشت سر،پاییز

بهار جزء فصولم نبوده است انگار

کجاست؟!گمشده پشت کدام در پاییز؟

کجای عرصه به غیر از قفس،کجا بروم؟!

نمی شود به هوا زد بدون پر،پاییز!

نهال پر،دل پرپر،بهار هم که پرید

تمام زندگیم شد کلاغ پر،پاییز

نوشته شده توسط زهره در 11:1 |  لینک ثابت   • 

...؟؟/؟؟

 
چرا نمیکشد مرا خدای چشمهای تو                        میان آب و آتشم برای چشمهای تو

قسم به ساحت غزل دقیقه ای هزار بار                    دلم عجیب میکند هوای چشم های تو

چقدر با ستاره هابه لحن آب وآیئنه                        شبانه حرف میزنم به جای چشمهای تو

اگر چه چشم بسته ای دوباره از سر غرور                مدام میزند به در گدای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه میکند                       خدا کند که بشنوم صدای چشمهای تو

اگر چه شرم دارم بگویمت که شاعرم                   ولی تمام بیت بیت این غزل فدای چشمهای تو

نوشته شده توسط زهره در 1:5 |  لینک ثابت   • 

شعری از زهره کشاورز

 

من همین رودم که می بینی و دریا نیستم

لایقم جاری  به  دنیایت  شوم  یا... نیستم؟

از  نگاه  تلخ و سردت  پاسخی  نشنیده ام؛

مستحقّ  لحظه  ای  لطف و مدارا  نیستم؟!

آنقَدَر سنگی که بت های جهان هم نیستند

من پشیمانم چرا  از  جنس  آنها  نیستم ؟!...

...شیشه ام...با یک نگاه سنگ ویران می شوم

بشکن ام!...با چشم هایت کن سراپا نیست ام!

کاش بگذاری که  در  موج  نگاهت  گم  شوم...

گرچه  میدانم  که  در  قلب  تو  حتّی  نیستم!...

نوشته شده توسط زهره در 18:37 |  لینک ثابت   • 

شاپرک و مرغ اسیر شاعر ...؟

 

زير اين  طاق  كبود  يِِِِِِِِِِكي  بود  يكي  نبود

مرغ عشقي خسته بود كه دلش شكسته بود

اون اسير يه قفس شب  و روزش بي نفس

همه ي  آرزوهاش  پر كشيدن  بود و بس

تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه اي دوخت

چشمش افتاد به قفس دل اون بدجوري سوخت

زود پريد روي درخت تو قفس سرك كشيد

تو چشمش مرغ  اسير غم  دلتنگي رو ديد

ديگه طاقت  نياورد رفت توي قفس نشست

تا كه از حرفاي مرغ دل شاپرك شكست

شاپرك  گفت  كه  بيا  تا  با هم  پر بكشيم

بريم  تا  اون  بالا ها  سوار ابرا  بشيم

يه دفعه  مرغ  اسير  نگاهش  بهاري   شد

بارون ازبرق چشاش روي گونش جاري شد

شاپرك  دلش  گرفت  وقتي اشك اونو ديد

با خودش يه عهدي بست نفس سردي كشيد

ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت

توي دوستي شاپرك ذره اي كم نمي ذاشت

تا يه  روز يه  باد  سرد  ميون  قفس  وزيد

آسمون سرخ آبي شد سوز برف از راه رسيد

شاپرك  يخ  زد و يخ  مرد  و موندگار نشد

چشمشو رو هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد

مرغ  عشق  شاپرك  رو  بدست  خدا  سپرد

نگاهش  به آسمون تا كه دق  كردش و مرد

                                                  تا كه دق كردش و مرد ....

 

 

نوشته شده توسط زهره در 9:43 |  لینک ثابت   • 

می شود آیا مرا معنا کنی

همچو رودی سهم دریا ها کنی

غرق زنگارم خدایا می شود

در دل آئینه  ی من ها کنی

گم شدم این روز ها در کوچه ها

می شود آیا مرا پیدا کنی

کاش می شد با عیار ساده ای

عاشقان هرزه را رسوا کنی

شاعران آب و نان و دانه را

سکه یک پول در دنیا کنی

آرزو  هم بر جوانان عیب نیست

می شود بهتر تو با ما تا کنی

در شب شعر دلی مهمان شوی

عقده ای از سینه چاکی وا کنی

نفخه ای دیگر دمی در جان عشق

شور عشق دیگری بر پا کنی

با دل هر عاشق لیلی پرست

ازقرار دیگری سودا کنی

 ای خداوند هوادار بهار

میشود درمن گلی پیدا کنی

 

 

 

نوشته شده توسط زهره در 21:53 |  لینک ثابت   • 

شعری از ویدا فرهودی

 

و صادقانه بگویم که در دلم غوغاست

چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم

به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست

هزار شعر نگفته به گوش من خواندی

و شاعرانه شنیدم که لهجه‌ات شیداست

رسیده‌ای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق

که ماورای مدار کبود غربت‌هاست

چه کودکانه تورا بی‌قرار می‌خواهم

اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست

شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما

نمانده فرصت کتمان و شعر بی‌پرواست

و بی‌مقدمه آن سان که خوب می‌دانی

ز واژه واژه‌ی سرخش، نهفته‌ها پیداست

 

نوشته شده توسط زهره در 3:0 |  لینک ثابت   • 

این پست را تنها برای ویرانی خودم گذاشتم ......

 

دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هر کس بودن

است.

هیچكس ویرانیم را حس نكرد

وسعت تنهاییم را حس نكرد

در میان خنده های تلخ من

: گریه ی پنهانیم را حس نكرد

در هجوم لحظه های بی كسی

درد بی كس ماندنم را حس نكرد

آن كه با آغاز من مأنوس بود

لحظه ی پایانیم را حس نكرد

 

نوشته شده توسط زهره در 9:2 |  لینک ثابت   • 

شعری از سید حسن رستگار...

 

نگاه عابر خسته به پیچ کوچه نشست

و او به موی سپیدش کشید شانه ٬ به دست

 

نفس گرفته و تنها ٬ عرق نشسته به روی

به مشت پارچه ای نخ نما که تا شده است

 

غمی به پهنه ی دیوار بر دلش زده چنگ

زپشت عینک خود چشم را به پنجره بست

 

تمام پنجره ها نیز محو او شده بود

کسی که قامت او را زمانه داده شکست

 

هنوز طرز نگاهش پر از سکوت و امید

به باغ خاطره هایش شکفت هر چه که هست

 

ولی به پنجره جز پرده های کهنه ندید

و زیر لب به خودش گفت:«روزگار ٬ چه پست»

 

غروب کم کمک از پشت او به کوچه رسید

و باد رشته ی افکار او زهم بگسست 
نوشته شده توسط زهره در 8:38 |  لینک ثابت   • 

سایه جان .شعری از شهریار

 

سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه

زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه


درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست

اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه

خود رسيديم به جان نعش عزيزي هر روز

 

دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه


آري اين زهر هلاهل به تشخيص هر روز

بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه

دور سر هلهله و هاله شاهين اجل

ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه

كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند

هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه

بدتر از خواستن اين لطمه نتوانست

هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه

ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست

كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه

گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق

ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه

ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم

كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه

مرگ يكبار مثل ديدم و شيون يك بار

اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه

شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه

 

 

 

نوشته شده توسط زهره در 18:54 |  لینک ثابت   •