می شود آیا مرا معنا کنی
همچو رودی سهم دریا ها کنی
غرق زنگارم خدایا می شود
در دل آئینه ی من ها کنی
گم شدم این روز ها در کوچه ها
می شود آیا مرا پیدا کنی
کاش می شد با عیار ساده ای
عاشقان هرزه را رسوا کنی
شاعران آب و نان و دانه را
سکه یک پول در دنیا کنی
آرزو هم بر جوانان عیب نیست
می شود بهتر تو با ما تا کنی
در شب شعر دلی مهمان شوی
عقده ای از سینه چاکی وا کنی
نفخه ای دیگر دمی در جان عشق
شور عشق دیگری بر پا کنی
با دل هر عاشق لیلی پرست
ازقرار دیگری سودا کنی
ای خداوند هوادار بهار
میشود درمن گلی پیدا کنی
شعری از ویدا فرهودی
و صادقانه بگویم که در دلم غوغاست
چه دیر دیدمت اما چه زود دل بستم
به لحن شرقی چشمت که این چنین گویاست
هزار شعر نگفته به گوش من خواندی
و شاعرانه شنیدم که لهجهات شیداست
رسیدهای ز "ندانم کجا"ی کشور عشق
که ماورای مدار کبود غربتهاست
چه کودکانه تورا بیقرار میخواهم
اگر چه گفتن ِخواهش خلاف عادت ماست
شگفت آوَرَدَت این صراحتم اما
نمانده فرصت کتمان و شعر بیپرواست
و بیمقدمه آن سان که خوب میدانی
ز واژه واژهی سرخش، نهفتهها پیداست
این پست را تنها برای ویرانی خودم گذاشتم ......
دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي و تنهايي بهتر از با هر کس بودن
است.
هیچكس ویرانیم را حس نكرد
وسعت تنهاییم را حس نكرد
در میان خنده های تلخ من
: گریه ی پنهانیم را حس نكرد
در هجوم لحظه های بی كسی
درد بی كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مأنوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نكرد
شعری از سید حسن رستگار...
نگاه عابر خسته به پیچ کوچه نشست
و او به موی سپیدش کشید شانه ٬ به دست
نفس گرفته و تنها ٬ عرق نشسته به روی
به مشت پارچه ای نخ نما که تا شده است
غمی به پهنه ی دیوار بر دلش زده چنگ
زپشت عینک خود چشم را به پنجره بست
تمام پنجره ها نیز محو او شده بود
کسی که قامت او را زمانه داده شکست
هنوز طرز نگاهش پر از سکوت و امید
به باغ خاطره هایش شکفت هر چه که هست
ولی به پنجره جز پرده های کهنه ندید
و زیر لب به خودش گفت:«روزگار ٬ چه پست»
غروب کم کمک از پشت او به کوچه رسید
و باد رشته ی افکار او زهم بگسستسایه جان .شعری از شهریار
سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه
درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه
خود رسيديم به جان نعش عزيزي هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه
آري اين زهر هلاهل به تشخيص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه
دور سر هلهله و هاله شاهين اجل
ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه
كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه
بدتر از خواستن اين لطمه نتوانست
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه
ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه
گر رهايي است براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه
ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم
كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه
مرگ يكبار مثل ديدم و شيون يك بار
اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه
شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه
شاعر .....؟؟؟
|
توکیستی که من اینگونه بی تو بی تابم شب ازهجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج هر تبسم تو بسان قایق سر گشته روی گردابم
چه ارزوی محالیست زیستن با تو مرا همین بگذراند یک سخن با تو:
به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر ! به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره هارا از اسمان بیار به زیر!
ترا به هر چه تو گویی به دوستی سوگند هرآنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه |
شعری از نجمه دلدار بهاری
دوباره باید ازاین انتظار گریه کنم چقدر خسته ام از روزگار گریه کنم؟
ویا که نه بشوم آسمان پاییزی و پشت پرده غم تا بهار گریه کنم
غزل به من هیجانی دوباره میبخشد که با اراده و بی اختیار گریه کنم
و هی سفر کنم از نا کجا به پوچستان کنار پنجره هر قطار گریه کنم
در این هوای پر از رفتنت دلم میخواست بدون دلهره با افتخار گریه کنم
صدای پای تورا دیده ام همین رویا بهانه ای شده تا زارزار گریه کنم
بخند برکه چشمان من که میخواهم به یاد خاطره ای خنده دار گریه کنم